تبلیغات
شـــــــــــــوکران


شـــــــــــــوکران

تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی

عجیب و غریب اما واقعی؟

1- یک کوروکودیل نمی‌تواند زبانش را بیرون در بیاورد.

2- حلزون می‌تواند 3 سال بخوابد.

3- به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ!

4- چشم‌های شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

5- ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند.

پروانه‌ها با پاهایشان می‌چشند.

6- تعداد چینی‌هایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکایی‌هایی که انگلیسی
بلدند، بیشتر است!!

7- فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند.

8- فورییه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد.

9- تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند.

10- اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می‌شود.

11- اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.
12- کوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد که38 دقیقه طول کشید.
13- در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است.

14- هیچ‌وقت نمیتوانید با چشمان باز عطسه کنید.

15- تعداد انسان‌هایی که به وسیله خر کشته می‌شوند، از انسان‌هایی که در سانحه هوایی می‌میرند بیشتر است.

16- چشم‌های ما از بدو تولد همین اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما
هیچ‌وقت متوقف نمی‌شوند.

17- هر تکه کاغذ را نمی‌توان بیش از 9 بار تا کرد.

18- اگرتمام رگ‌های خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا 97000 کیلومتر می‌شود.

19- آمریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.

20-30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می‌کنند در زیرخاک مدفون شده‌اند.
21- شیشه در ظاهر جامد به نظر می‌رسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت می‌کند.

22- شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است.

23- یک لیتر سرکه در زمستان سنگین‌تر از تابستان است.

24- قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلی‌متر کوتاه می‌شود.

25- فقط با از دست دادن یک درصد از آب بدن، احساس تشنگی می‌کنیم!

26- کرم‌های ابریشم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا می‌خورند.

نوشته شده در جمعه 19 شهریور 1389 ساعت 11:40 ق.ظ توسط مجید نظرات | |



مرگ از پنجرهی بسته به من مینگرد
زندگی از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
 تخت حس خواهد کرد
 سبکتر شده است
 در تنم خرچنگی است
 که مرا میکاود
 خوب میدانم من
 که تهی خواهد شد
 و فرو خواهم ریخت
 توده ی زشت کریهی شده ام 
 بچه هایم از من میترسند 
 آشنایانم نیز
به ملاقات پرستار جوان میآیند .

نوشته شده در شنبه 26 تیر 1389 ساعت 09:22 ق.ظ توسط مجید نظرات | |


نگاهم کردی نگاهت کردم
دستم را به سویت گرفتم آن را گرم فشردی
به گرمای نگاهم لبخند زدی
مهر را در میانمان یافتی و به من آموختی
روزگارم رابه تو بخشیدم و چشمانت را از آن خود کردم
عشق را هدیه کردیم
لذت بودن را در آغوش هم یافتیم
و عاشق شدیم
رنجیدیم
بخشیدیم
و عاشق ماندیم
.
.
.
شیطان به حریممان راه یافت
نافرمانی کرد
رنجیدی
رهایم کردی
رفتی
.
.
.
ندانستی
نگاهت طنین لذت
دستانت گرمای لبخند
و آغوشت مامن رویای من بود
.
.
.
برای چشمانت نفس می کشم
اشک می ریزم
لبخند می زنم
عاشق می مانم
می گویم
و می نویسم

...چشمهایت را دوست میدارم...


نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1389 ساعت 09:08 ق.ظ توسط مجید نظرات | |


باید امشب بروم.

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

 کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

باید امشب بروم...

 


نوشته شده در شنبه 22 خرداد 1389 ساعت 03:40 ب.ظ توسط مجید نظرات | |




این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بودست

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد 1389 ساعت 09:50 ب.ظ توسط مجید نظرات | |


به یاد آر چشمانی را كه بر تو نگران بودند

به یاد آر دستانی را كه شب ها با نوازش های خود دردهای تو را تسكین می دادند

به یاد آر دلی را كه به خاطر تو زخم ها خورده است

آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار


.......روز مادر بر همه ی مادران این مرز و بوم مبارک باد......


نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1389 ساعت 06:33 ب.ظ توسط مجید نظرات | |


من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!


دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!


قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!


عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!


کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!


سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!


من می ترسم
پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!


من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

          (زنده یاد حسین پناهی)


نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1389 ساعت 06:14 ب.ظ توسط مجید نظرات | |



یکی نشـسته تــــوی قصـــــر زرین


دلش به ارتفـاع برجـــــاش خوشه


یکی بــــرای شکم بچــــه هــــــاش


یه تیـکه از وجـــودشــو میفـروشه

****

روزای دیــــد و بــــــــاز دیــده امــــــا


چقدر فـــــــاصله ست بین مـــــردم


شهر مــــاشین هـای دویس میلیونی


شهـــر لبــــــاسهــــــای دست دوم

****

برای آدمــــــــای حق به جــــــــانب


چقــــــدر سخـــته حرف حق شنیدن


میـــــون آدمـــــــــــــای آدم نمـــــــا

چقـــــــدر مشکله نفس کشــــیدن


****

برای فـــــرعون و بـرای قـــــــــارون


چی مونده از گنجــای افســـانه ای؟

هر چی که هس دود میشه میره هوا


شبیه گــــــــــــــاز های گلخـــانه ای

****

کی میدونه کی تو دلش غم داره؟


کی میدونه کی داره داغون میشه؟

درسته آفتــــــــــــــاب پشت ابره

اما خدا هر چی بخواد اون میشه


             خلیل جوادی


نوشته شده در چهارشنبه 12 خرداد 1389 ساعت 05:15 ب.ظ توسط مجید نظرات | |

                                                          

خدایا:

§ رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد.



§ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند و نه از آنها که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند!


§ مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایة «کتاب، ترازو، آهن» استوار کنم و دلم را از سه سرچشمة «حقیقت، زیبائی و خیر» سیراب سازم!


§ در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند، مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئین تن کن!


§ مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز!


§ مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبة دین، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند!


§ تا به رعایت «مصلحت» «حقیقت» را ذبح شرعی نکنم!

                                                                                             (دکتر علی شریعتی)






نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد 1389 ساعت 05:35 ب.ظ توسط مجید نظرات | |

                                        

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانیروی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .


پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : ” یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ ” انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.    

                                                                     منبع: قندون دات آی آر


نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 04:00 ب.ظ توسط مجید نظرات | |

برای مرگ دلم یک بهانه کافی بود

طناب دار چرا؟ تازیانه کافی بود

حریر نازک احساس را نسوزانید

همان هجوم به قلب ترانه کافی بود

به جرم لحظه ی پرواز آتشم نزنید

چرا که سوختن آشیانه کافی بود

شراب خوردی و صدها بهانه آوردی

همان بهانه ی جور زمانه کافی بود!

شب تولدم این کارها به خاطر چیست؟

برای من غزلی عاشقانه کافی بود!

همین که شعر برای بهار می گفتی

برای شادی روح جوانه کافی بود

مگر زبان نگاه مرا نفهمیدی؟

برای عشق فقط یک نشانه کافی بود

طناب دار چرا؟ من که بارها گفتم

برای مرگ دلم یک بهانه کافی بود


            آرشیو اشعار نادر صهبا




نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1389 ساعت 03:57 ب.ظ توسط مجید نظرات | |


قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت