شـــــــــــــوکران
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
نگاهم کردی نگاهت کردم باید امشب بروم. من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچ کسی زاغچهیی را سر یک مزرعه جدی نگرفت. باید امشب بروم... به یاد آر چشمانی را كه بر تو نگران بودند .......روز مادر بر همه ی مادران این مرز و بوم مبارک باد...... من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! ولی از کشیش ها می ترسم! ولی از پاسبانها می ترسم! ولی از زنها می ترسم! ولی ز آئینه می ترسم! ولی از زبانم می ترسم! اینچنین می گذرد روز و روزگارمن! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! (زنده یاد حسین پناهی) یکی نشـسته تــــوی قصـــــر زرین دلش به ارتفـاع برجـــــاش خوشه یکی بــــرای شکم بچــــه هــــــاش روزای دیــــد و بــــــــاز دیــده امــــــا چقدر فـــــــاصله ست بین مـــــردم شهر مــــاشین هـای دویس میلیونی برای آدمــــــــای حق به جــــــــانب چقــــــدر سخـــته حرف حق شنیدن چقـــــــدر مشکله نفس کشــــیدن برای فـــــرعون و بـرای قـــــــــارون هر چی که هس دود میشه میره هوا کی میدونه کی تو دلش غم داره؟ درسته آفتــــــــــــــاب پشت ابره اما خدا هر چی بخواد اون میشه خلیل جوادی خدایا: § رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد. (دکتر علی شریعتی) پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : ” یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ ” انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست. منبع: قندون دات آی آر برای مرگ دلم یک بهانه کافی بود طناب دار چرا؟ تازیانه کافی بود حریر نازک احساس را نسوزانید همان هجوم به قلب ترانه کافی بود به جرم لحظه ی پرواز آتشم نزنید چرا که سوختن آشیانه کافی بود شراب خوردی و صدها بهانه آوردی همان بهانه ی جور زمانه کافی بود! شب تولدم این کارها به خاطر چیست؟ برای من غزلی عاشقانه کافی بود! همین که شعر برای بهار می گفتی برای شادی روح جوانه کافی بود مگر زبان نگاه مرا نفهمیدی؟ برای عشق فقط یک نشانه کافی بود طناب دار چرا؟ من که بارها گفتم برای مرگ دلم یک بهانه کافی بود
1- یک کوروکودیل نمیتواند زبانش را بیرون در بیاورد.
2- حلزون میتواند 3 سال بخوابد.
3- به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر میترسند تا از مرگ!
4- چشمهای شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
5- ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا میخورند.
پروانهها با پاهایشان میچشند.
6- تعداد چینیهایی که انگلیسی بلدند، از تعداد آمریکاییهایی که انگلیسی
بلدند، بیشتر است!!
7- فیلها تنها حیواناتی هستند که نمیتوانند بپرند.
8- فورییه 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد.
9- تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند.
10- اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید میشود.
11- اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کردهاید.
12- کوتاهترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زانزیبار و انگلستان رخ داد که38 دقیقه طول کشید.
13- در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است.
14- هیچوقت نمیتوانید با چشمان باز عطسه کنید.
15- تعداد انسانهایی که به وسیله خر کشته میشوند، از انسانهایی که در سانحه هوایی میمیرند بیشتر است.
16- چشمهای ما از بدو تولد همین اندازه بودهاند، اما رشد دماغ و گوش ما
هیچوقت متوقف نمیشوند.
17- هر تکه کاغذ را نمیتوان بیش از 9 بار تا کرد.
18- اگرتمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم، تقریبا 97000 کیلومتر میشود.
19- آمریکا تا 50 میلیون سال دیگر دو نیم خواهد شد.
20-30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی میکنند در زیرخاک مدفون شدهاند.
21- شیشه در ظاهر جامد به نظر میرسد ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت میکند.
22- شانس شبیه بودن دو اثر انگشت، یک به 64 میلیارد است.
23- یک لیتر سرکه در زمستان سنگینتر از تابستان است.
24- قد انسان تا 20، 25 سالگی و گاها 40 سالگی بلند میشود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 میلیمتر کوتاه میشود.
25- فقط با از دست دادن یک درصد از آب بدن، احساس تشنگی میکنیم!
26- کرمهای ابریشم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا میخورند.

دستم را به سویت گرفتم آن را گرم فشردی
به گرمای نگاهم لبخند زدی
مهر را در میانمان یافتی و به من آموختی
روزگارم رابه تو بخشیدم و چشمانت را از آن خود کردم
عشق را هدیه کردیم
لذت بودن را در آغوش هم یافتیم
و عاشق شدیم
رنجیدیم
بخشیدیم
و عاشق ماندیم
.
.
.
شیطان به حریممان راه یافت
نافرمانی کرد
رنجیدی
رهایم کردی
رفتی
.
.
.
ندانستی
نگاهت طنین لذت
دستانت گرمای لبخند
و آغوشت مامن رویای من بود
.
.
.
برای چشمانت نفس می کشم
اشک می ریزم
لبخند می زنم
عاشق می مانم
می گویم
و می نویسم
...چشمهایت را دوست میدارم...


این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بودست
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی ست که بر گردن یاری بودست

به یاد آر دستانی را كه شب ها با نوازش های خود دردهای تو را تسكین می دادند
به یاد آر دلی را كه به خاطر تو زخم ها خورده است
آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار

پس هستم

یه تیـکه از وجـــودشــو میفـروشه
****
شهـــر لبــــــاسهــــــای دست دوم
****
میـــــون آدمـــــــــــــای آدم نمـــــــا
****
چی مونده از گنجــای افســـانه ای؟
شبیه گــــــــــــــاز های گلخـــانه ای
****
کی میدونه کی داره داغون میشه؟
§ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار می کنند و نه از آنها که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند!
§ مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایة «کتاب، ترازو، آهن» استوار کنم و دلم را از سه سرچشمة «حقیقت، زیبائی و خیر» سیراب سازم!
§ در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند، مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئین تن کن!
§ مرا از همه فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز!
§ مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبة دین، با حملة تعصب و عملة ارتجاع هم آواز کند!
§ تا به رعایت «مصلحت» «حقیقت» را ذبح شرعی نکنم!

روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

| قالب رایگان وبلاگ پیجك دات نت |
تبلیغات


